one thousand & one nights

نام کتاب: مسخ

نویسنده: فرانتس کافکا

مترجم:فرزانه طاهری


برچسب‌ها: مسخ, فرانتس کافکا, ترجمه فرزانه طاهری
+         

نام کتاب: همه نامها

نویسنده: ژوزه ساراماگو

مترجم: کیومرث پارسای

 

 

 

در ازدواج سه نفر دخالت دارند. یک زن، یک مرد، و چیزی که من اسمش را شخص ثالث گذاشته ام. این شخص مهمتر از دو نفر قبلی است و از مجموع زن و مرد تشکیل می شود. اگر یکی از دو طرف خیانت کند، کسی که بیشتر مورد بی حرمتی قرار می گیرد، کسی که ضربه سخت تری را دریافت می کند، طرف دیگر نیست، بلکه نفر سوم است. کسی که یک نفر هم نیست، بلکه دو نفر است!

 

 

 

تنهایی نمی تواند همراه خوبی برای انسان باشد. اندوه، ناراحتی، وسوسه، و اشتباه، از پیامدهای تنهایی هستند، چون در این شرایط، هنگامی که مشکلی در زندگی پیش می آید، هیچ دوست عاقلی برای مشورت، یافت نمی شود.

 

 

 

زمانی که انسان پیر می شود و احساس می کند دیگر فرصتی برای ادامه زندگی ندارد، چاره همه دردهای جهان را نزد خود می داند. در این شرایط، اگر به او توجهی نشان ندهند، ناامید می شود.

 

 


برچسب‌ها: همه نامها, ژوزه ساراماگو, ترجمه کیومرث پارسای
+         

نام کتاب: انجمن شاعران مرده

نویسنده: ن. ه. کلاین بام

مترجم: حمید خادمی

 

 

 

می دونی وقتی داشتم بزرگ می شدم، بابام من رو چی صدا می زد؟ پنج و نود و هشت.

اگه تمام مواد شیمیایی بدن انسان رو خالص کنن و بریزن توی شیشه و بخوان بفروشن، همین قدر می ارزه. می گفت اگه هر روز درس نخونم و پیشرفت نکنم، همین قدر می ارزم؛ پنج و نود و هشت.

 

 

 

همه ی ما نیاز مبرم داریم که تاییدمون کنند، ولی شما باید به اونچه که در وجودتون یگانه و متفاوته، حتی اگه ویژگی غریب و غیرمتداولی باشه تکیه کنید.

 

 

 

اگه آدم بخواد یه نفر رو با اخلاق بار بیاره، باید تا میتونه بهش درس بی اخلاقی بده، ردخور نداره!

 

 

 

زن حکم معبد رو داره، بچه ها. در هر فرصت ممکن یکی رو برای نیایش انتخاب کنید.

 

 

 

خود را بر رویا بیفکن وگرنه تکرار، سرنگونت خواهد کرد

 

 


برچسب‌ها: انجمن شاعران مرده, ن ه کلاین بام, ترجمه حمید خادمی
+         

نام کتاب: شادیهای زندگی

نویسنده: سامرست موام

مترجم: فرح بهبهانی

 

 

یکی از مشکلاتی که آدم باید در زندگی با آن روبرو شود این است که با کسانی که پیشتر صمیمی بوده و اکنون به مرور زمان این علاقه فروکش کرده چه کند!

 

 

 

انسان می تواند اسبی را تا لب آب ببرد اما نمی تواند وادار به نوشیدنش بکند.

 

 

 

سرآمد ادبیات شعر است. شعر پایان و هدف نهایی ادبیات است. این والاترین مرحله فعالیت مغز بشر است. نثرنویس هنگام گذشتن شاعر باید  کنار بایستد. شاعر سبب می شود بهترین نویسنده نیز چون تکه پنیری بی ارزش به نظر بیاید.

 

 


برچسب‌ها: شادیهای زندگی, سامرست موام, ترجمه فرح بهبهانی
+         

نام کتاب: قلعه حیوانات

نویسنده: جورج اورول

مترجم: امیر امیرشاهی


برچسب‌ها: قلعه حیوانات, جورج اورول, ترجمه امیر امیرشاهی
+         

نام کتاب: آویشن قشنگ نیست

نویسنده: حامد اسماعیلیون


برچسب‌ها: آویشن قشنگ نیست, حامد اسماعیلیون
+         

نام کتاب: آن جا که برف ها آب نمی شوند

نویسنده: کامران محمدی


برچسب‌ها: آن جا که برف ها آب نمی شوند, کامران محمدی
+         

نام کتاب: بگذارید میترا بخوابد

نویسنده: کامران محمدی

 

 

 

برای زن ها، رقابت با زنان دیگر است که مردها را مهم می کند.

 

 

 

عکس اختراع احمقانه ایه. عکس اثبات این اصل مهمه که زمان همه چیزو خراب می کنه!

 

 

 

کسی که به زنش خیانت میکنه، میتونه به هر کس دیگه ای هم خیانت کنه، چرا زن ها فکر می کنن خودشون آخرین نفرن!

 

 


برچسب‌ها: بگذارید میترا بخوابد, کامران محمدی
+         

نام کتاب: این جا باران صدا ندارد

نویسنده: کامران محمدی

 

 

 

مردها حرف های جدی شان را در محل کار می زنند، مگر آن هایی که زن شان را دوستی جدی هم به حساب می آورند.

 

 

 

حسادت مردها به یکدیگر و به هر چیز دیگر، خشم شیرینی است، حتی گاهی شیرین تر از بیان مستقیم "دوستت دارم".

 

 

 

انسان اسیر خاطراتش است!

 

 

 

ما، تکرار گذشته ایم..

 

 

 

از آدم هایی که وقت گرفتاری مومن می شن متنفرم. اگه خدایی هم باشه، از این طور معامله ها قطعا خوشش نمی آد. هر کی کارش گیر می کنه تازه یادش می افته خدایی هم هست.

 


برچسب‌ها: این جا باران صدا ندارد, کامران محمدی
+         

نام کتاب: خداحافظ گاری کوپر

نویسنده: رومن گاری

مترجم: سروش حبیبی

 

 

 

دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند، آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.

 

 

 

زن خاکستر معشوقش را به خانه آورد و آن را در یک ساعت شنی ریخت و گفت:

"خیال کردی راحت شدی؟ حالا با من پیر شو"

 

 

 

یک شاهزاده خانم بیشعورم که پشت دیوارهای ضخیم قلمرو کوچک "من" خودش زندانی شده و حتی نمیدونه حق داره از اون بیرون بیاد.

 

 

 

آدم همیشه به شنیدن شیون های کاکائیها خیال میکند که بار غم بر دلشان سنگین است. حال آنکه جیغشان هیچ معنایی ندارد و مسائل روانی خود آدم است که این احساس را در دلش بیدار می کند. آدم همه جا چیزهایی می بیند که وجود ندارد. این چیزها همه در دل خود آدم است. آدم به یک جور درون گو مبدل می شود که از زبان کاکائیها و آسمان و باد و خلاصه همه چیز حرف می زند. صدای عرعر خری را می شنویم، خری ست فوق العاده هم خوشحال و نیکبخت است. به قدری خوشبخت است که فقط خرها می توانند باشند. با خود می گوئیم: "وای خدایا چه فلاکتی در این عرعر نهفته است!" دلمان برایش کباب می شود ولی این برای آنست که خر واقعی خود ماییم!

 

 

 

میلیون ها و میلیارد ها آدم توی این دنیا هستند که همشون می تونند بی تو زندگی کنن، اما آخه چرا من نمی تونم؟!

 

 

 

«-ولی آخه چرا جدا بشیم؟ ما می‌تونیم تمام عمر با هم خوشبخت باشیم.
-وقتی دو نفر این جور که تو می‌گی به هم بچسبن، 
عاقبت کارشون به اونجا می‌کشه که اتومبیل و خونه می‌خرن و کار و کاسبی و بچه و این جور چیزها راه می‌ندازن. اون وقت دیگه رابطه شون عشق نیست. اسمش می‌شه زندگی.»

 

 

 

 فکرش را نمیشد کزذ که این همه خریت در یک نفر متراکم شده باشد، با ذخیره خریت او می شد شکم یک ملت را سیر کرد.

 

 


برچسب‌ها: خداحافظ گاری کوپر, رومن گاری, ترجمه سروش حبیبی
+         

نام کتاب: فرشته ها بوی پرتقال می دهند

نویسنده: حسن بنی عامری

 

 

اگر زبان ات بعضی جاها دراز نباشد سرت کلاه صنار سی شاهی می گذراند.

 

 

 

همیشه مراقب باش نفهمی پیر شده ای. اگر بفهمی تمام ست. کمرت شکسته ست. زندگی ات تباه ست.

 

 

 

فقط باید زخمی بود تا فهمید یک زخمی دیگر چی توی دلش می گذرد.

 

 

 

و او  لباس هاش را پس تر زد و گفت: این جا بنویس.

می زد روی پشم جوگندمی سینه اش من نمی فهمیدم کجا

-          روی قلبم.

-          چی بنویسم؟

-          بنویس این جا شکستنی ست. گفت ضربدر هم بزنم. نکند یک وقت کسی سنگ اش بزند. نکند یک وقت کسی نداند این جا شکستنی ست.

-          آمدیم و کسی سواد نداشت.

-          این جور خط ها سواد نمی خواهد. همه بلدند. فقط خودشان را به بی سوادی می زنند.

 


برچسب‌ها: فرشته ها بوی پرتقال می دهند, حسن بنی عامری
+         

نام کتاب: چه زود بزرگ شدم

نویسنده: حسن فرهنگ فر


برچسب‌ها: چه زود بزرگ شدم, حسن فرهنگ فر
+         

نام کتاب: یکشنبه

نویسنده: آراز بارسقیان


برچسب‌ها: یکشنبه, آراز بارسقیان
+         

نام کتاب: من تا صبح بیدارم

نویسنده: جعفر مدرس صادقی

 

 

از پیاده رو راه افتادم به طرف پائین. سرازیری.

کسی که جایی برای رفتن نداشت و نمی دانست کجا می خواست برود، همان بهتر که از سرازیری می رفت، نه سربالایی.

کسی که جایی برای رفتن داشت و می دانست کجا می خواست برود، سربالایی و سرازیری فرق زیادی به حالش نمی کرد- سربالایی، شیب تند، دامنه ی کوه، چشمش کور، باید می رفت.

اما کسی که جایی نداشت برود، کسی که نمی دانست کجا می رفت، فقط سرازیری می رفت.

 

 


برچسب‌ها: من تا صبح بیدارم, جعفر مدرس صادقی
+         

نام کتاب: نگران نباش

 نویسنده: مهسا محب علی


برچسب‌ها: نگران نباش, مهسا محب علی
+         

نام کتاب: شروع یک زن

نویسنده: فریبا کلهر


برچسب‌ها: شروع یک زن, فریبا کلهر
+         

نام کتاب: کوری

نویسنده: ژوزه ساراماگو

مترجم: مهدی غبرائی

 

 

جَنَم آدمیزاد را ببین، قسمتی بی اعتنایی و قسمت دیگر عناد.

 

 

 

در هنگامه ی بلا، چه مسلم باشد و چه محتمل، می توان دوست و دشمن را شناخت!

 

 

 

اگر نمی توانیم مثل آدم زندگی کنیم، دستِ کم بکوشیم مثل حیوان زندگی نکنیم.

 

 

 

دنیا همین است که هست، جایی است که حقیقت اغلب نقاب دروغین می زند تا به مقصد برسد.

 

 

 

سنگدل ها هم غصه های خود را دارند.

 

 

 

فقط یک زن می تواند انتقام زن های دیگر را بگیرد، و انتقام اگر بر حق باشد انسانی است.

 

 

 

گذشتن از کنار اموات و ندیدنشان از رسوم دیرینه است.

 

 

 

زندگی با آدم های دیگر مشکل نیست، درک کردنشان مشکل است.

 

 


برچسب‌ها: کوری, ژوزه ساراماگو, ترجمه مهدی غبرائی
+         

نام کتاب: ناطور دشت

نویسنده: جی دی سالینجر

مترجم: احمد کریمی

 

 

 

همه ی دخترها وقتی احساساتی می شن بی عقل هم می شن!

 

 

 

مردم همیشه برای چیزها و آدم های عوضی دست می زنن.

 

 

 

من همیشه تصور می کنم که دو هزار تا بچه دارن توی دشت، کنار دره ای بازی می کنن که هر لحظه ممکنه یکی از اونا بیفته پائین. من اگر بخواهم شغلی داشته باشم اینه که کنار دره وایسم و نذارم اینا پرت بشن توی دره، واسه همین، بهترین شغل واسه من اینه که ناتور دشت باشم.

 

 

 

اگر کسی ندونه داره جائی رو ترک می کنه احساسش از خداحافظی هم بدتره!

 

 

 

اگر آدم کار خیلی خوبی انجام بدهد، بعد از مدتی _اگر مواظب کار خودش نباشد_کارش می شود به تظاهر و خودنمایی.

 

 

 

 

پول لعنتی. این پول لیعنتی همیشه آخر سر باعث غم و غصه آدم می شود.

 

 

 

ظاهرا من چیزی نداشته ام که اگر گمش میکردم زیاد بهش اهمیت بدهم. شاید علت اینکه من تا اندازه ای بزدل هستم همین باشد. ولی این دلیل نمیشود .واقعا دلیل موجهی نیست . ادم بایست اصلا بزدل نباشد.اگر لازم باشد که آدم مشتی به چانه کسی بکوبد،و دلش هم بخواهد که این کار را بکند،دیگر معطلی جایز نیست.

 

 

 

 

اگر دختر موقعی که سر قرارش می آید خوشگل و دلربا باشد، چه کسی به دیر آمدنش اهمیتی میدهد. به خدا هیچ کس.

 

 

 

من دیوانه هستم. به خدا قسم دیوانه هستم.

آنچه واقعا دلم میخواست این بود که خودکشی کنم.دلم میخواست از پنجره خودم را پرت کنم پایین.اگر یقین داشتم که به محض زمین خوردن کسی پیدا میشود که پارچه ای روی جسد من بکشد احتمال داشت این کار را بکنم.دلم نمیخواست یک مشت آدم فضول و احمق بیایند و به بدن متلاشی شده و خون آلود من نگاه کنند.»
«من از هنرپیشه ها بدم می آید .رفتارشان ابدا به آدمیزاد نمی ماند.اما خودشان خیال میکنند که مثل آدمیزاد رفتار میکنند.رفتار بعضی از بهترینشان مثل آدمیزادست،ان هم تا حدود خیلی کمی ولی آنقدرها تماشایی و جالب نیست که به دیدنش بیارزد. و اگر هنرپیشه ای واقعا خوب باشدمیشود گفت که خودش میداند هنریشه خوبی ست و همین کار را خراب میکند.

 

 

 

آدم های خوشگل یا آدم هایی که خیال می کنند خیلی زرنگند همیشه از آدم تقاضای لطف بزرگی دارند. آن ها چون برای خودشان می میرند خیال می کنند دیگران هم براشان می میرند.

 

 


برچسب‌ها: ناطور دشت, جی دی سالینجر, ترجمه احمد کریمی
+         

نام کتاب: شوخی

نویسنده: میلان کوندرا

مترجم: فروغ پوریاوری

 

 

جو سالم، بوی گند حماقت می دهد.

 

 

 

هیچ مکانی ارزش شتافتن و هیچ چیزی ارزش آزرده شدن را ندارد.

 

 

 

هیچ چیز به اندازه غم مشترک، آدم ها را به این سرعت و سهولت به هم نزدیک نمی کند.

 

 

 

دشمنان نیستند که انسان را به تنهایی و انزوا محکوم می کنند، دوستانند.

 

 

 

هیچ کس خطاها را اصلاح نخواهد کرد، تمام خطاها فراموش خواهند شد.

 

 


برچسب‌ها: میلان کوندرا, ترجمه فروغ پوریاوری
+         

نام کتاب: دختری که خودش را خورد

نویسنده: سعید محسنی

 

 

 

تفاوت نیست. چون احساس نمی کنی که با آنها متفاوتی!

جنسیت، تفاوت جنسی، برج عاج نشینی، آدم ها را از بالا نگاه کردن، بزرگ بودن، نه، نه، هیچ کدام از این ها نیست...

انگار غربت است. غربت میان آدم های آشنا. آنانی که می شناسی شان و دوست شان داری، آنانی که دوستت دارند. اما برایت غریبه اند. غربت در وجودت ته نشین شده است. 

انگار از هیچ جا نیامده ای و آدمی که غریب است، همه جا غریب است...

هیچ خاکِ آشنائی نیست. زمینی نیست که زیر پایت مدام تکرار نکند...غریبه...غریبه...غریبه...

 

 


برچسب‌ها: دختری که خودش را خورد, سعید محسنی
+         

نام کتاب: شلوارهای وصله دار

نویسنده: رسول پرویزی


برچسب‌ها: شلوارهای وصله دار, رسول پرویزی
+         

نام کتاب: بلندی های بادگیر

نویسنده: امیلی برونته

مترجم: رضا رضایی

 

 

 

مردم ناحیه می گفتند که شبح هیتکلیف و کاترین را اطراف خانه، کلیسا و در بوته زار می بینند. چطور می شود تصور کرد که خفته های این خاک آرام خواب زده های بی قرار باشند.

 

 

 

روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است!

 

 


برچسب‌ها: بلندی های بادگیر, امیلی برونته, ترجمه رضا رضایی
+         

نام کتاب: کافه پیانو

نویسنده: فرهاد جعفری

 

 

 

لباس ها مهم اند توی بودن و توی چگونه بودنمان و اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساسا، آدم کوچکی ست...

 

 

 

گفت که وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبدی می مُرده، دستش را گرفته بوده توی دستش داشته یواش یواش می مُرده و بدنش هی سردتر و سردتر می شده. برای همین خیال می کند که دست او- یعنی پسرش- از حد معمول داغ تر است و نکند تب دارد. این است که بر می گردد و بهش می گوید تب داری باباجان!

 

 

 

من می میرم برای اینکه کسی، حالا هر کجا که هست، عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو  پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند. یا از ترس اینکه دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند، خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد یا آن طوری که هست، خودش را نشان ندهد.

 

 

 

جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند اگر که تنها یک طرف مقصر بود!

 

 


برچسب‌ها: کافه پیانو, فرهاد جعفری
+         

نام کتاب: کیمیاگر

نویسنده: پائولوکوئیلو

مترجم: آرش حجازی

 

 

 

برای او همه ی روزها یکسان بودند، و هنگامی که همه ی روزها یکسان باشند، معنایش آن است که آدم دیگر نمی تواند رخ دادهای نیکی را که با هر بار گردش خورشید در آسمان در زندگی اش رخ می دهند، درک کند.

 

 

 

وقتی آدم عاشق باشد، همه چیز معنای بیشتری می یابد.

 

 

 

نباید از شکست بترسم. ترسم از شکست، همان چیزی است که تا امروز از جست و جوی اکسیر اعظم بازداشته. و اکنون کاری را شروع کرده ام که می توانستم ده سال پیش آغاز کنم. اما از اینکه برای آن بیست سال دیگر صبر نکردم، دلشادم!

 

 

 

هنگامی که چیزی رَقَم خورده باشد، دیگر نمی توان از آن پرهیز کرد.


برچسب‌ها: کیمیاگر, پائولوکوئیلو, ترجمه آرش حجازی
+         

نام کتاب: عادت می کنیم

نویسنده: زویا پیرزاد


برچسب‌ها: عادت می کنیم, زویا پیرزاد
+         

نام کتاب: چراغ ها را من خاموش می کنم

نویسنده: زویا پیرزاد

 

 

نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها که عقیده ات را می پرسند، نظرت را نمی پرسند. می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده است!

 

 


برچسب‌ها: چراغ ها را من خاموش می کنم, زویا پیرزاد
+         

نام کتاب: من دانای کل هستم

نویسنده: مصطفی مستور


برچسب‌ها: من دانای کل هستم, مصطفی مستور
+         

نام کتاب: تهران در بعد از ظهر

نویسنده: مصطفی مستور


برچسب‌ها: تهران در بعد از ظهر, مصطفی مستور
+         

نام کتاب: عشق روی پیاده رو

نویسنده: مصطفی مستور


برچسب‌ها: عشق روی پیاده رو, مصطفی مستور
+         

نام کتاب: استخوان خوک و دست های جذامی

نویسنده: مصطفی مستور

 

 

 

به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من، پست تر و حقیتر تر است از استخوان خوک در دست جذامی. "امام علی ع "

 

 

 

از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می کنید، یعنی آسون ترین کاری که می کنید، اینه که عاشق هم می شید، عاشق می شید و بعد عروسی می کنید و بعد هم بچه دار می شید و بعد حال تون از هم به هم میخوره و طلاق می گیرید.

گاهی هم طلاق نگرفته عاشق یکی دیگه می شید.

لعنت به همه تون. لعنت به همه تون که مث مرغابی ها هم نمی تونین فقط با یکی باشید!

 

 

 

دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه. نصف حلال نصف حرام. زن نصفه ی حلال دنیاست. هر چی کثافت کاری و گند کاری هست توی مردهاست.

هر کی قبول نداره ورداره آمارو بخونه، تاریخ رو بخونه. تلویزیون تماشا کنه.

 

 


برچسب‌ها: استخوان خوک و دست های جذامی, مصطفی مستور
+